|
دوستت دارم چون...مرا درک می کنی...
دوستت دارم چون...مرا باور داری... دوستت دارم چون وقتی گریه می کنم مرا آرام نمی کنی...تو هم مروارید های زیبای چشمت را برای من سرازیر می کنی و این همدردی تو بهتر از تمام کلمات دیگران مرا به بهتر شدن وادار می کند... دوستت دارم چون...به حرف هایم گوش می کنی...و من از گوش دادن به حرف هایت که دل نوارتز از هر آوایی است خسته نمی شوم... دوستت دارم چون...تک تک لحظاتی که با تو هستم بهترین خاطره های عمرم است.... دوستت دارم برای تک تک ذره های وجودت...برای تک تک حرف هایت ...برای گرمی عشق که در وسعت نگاه عمیقت نهفته است... دوستت دارم برای همه چیز...و برای...همیشه از تو متنفر می شوم وقتی...دروغ می گویی... ار تو متنفر می شوم وقتی...به گریه هایم که بدتر از باران دیروز می بارند بی اعتنایی می کنی... از تو متنفر می شوم وقتی مرا بی خبر و چشم به راهت ... در پشت پنجره ی خیس از باران پائیزی رها می کنی... از تو متنفر می شوم وقتی ...بعد از گفتن تمام آن (دوستت دارم ها)بی خبر می روی... از تو متنفر می شدم وقتی..مرا وادار می کنی که به تو فکر نکنم... ار تو متنفر می شوم وقتی که باید در زیر باران و بدون چتر کنارم باشی...دست در دست هم...با من نیستی... از تو متنفر می شوم...چون می دانم این تو نیستی...چون می دانم این زمین خشک بیابان...زمین دل تو نیست...زمین دل تو سر سبز است و پر از بوی خاک باران خورده ی بهاری... پس با این همه باز هم می گریم و می گویم...دوستت دارم برای همه چیز...و برای همیشه... منبع:خودم یه مزخرفی گفتم دیگه!بعد هم گذاشتمش اینجا
سلام...چطورین؟خواستم بگم من وقت ندارم که نمیام و آپ نمی کنم.اگه این مدرسه وقت گذاشت و بیرون نبودم میام و آخر هفته آپ می کنم.الآنم از مدرسه اومدم!! قربون همتون
سلام...چطوری؟؟
آره!مدرسه ها هم داره باز می شه دیگه!شروع مجدد بدبختی! شاید خیلی هامون با شروع سال تحصیلی جدید می گیم من یه آدم جدید می شم!خب...راستش این حرف به نظرم تا حدودی مسخرس!منظورم اینه که...خب آره،یه سال دیگه داره شروع می شه و همه دلشون می خواد از قبل موفق تر و محبوب تر باشن.یعنی به نظر من این واقعا لازمه.که حتی هر ثانیه از عمرت از قبلش موفق تر باشه...یعنی پیشرفت کنی...نه این که دوباره بر گردی عقب! ولی این حرف که می گیم از اول سال و از شنبه و از فردا... یه جوریه!اگه می خوای بهتر بشی چرا عقب بندازیش؟چرا شروع کنی از اول مهر یا از بهار که عید؟؟مگه الآن چشه؟چه می دونم... الآن که 28 یا 29 شهریور است، چشه؟ ولی...بهتر شدن به این معنی نیست که کلا یه آدم دیگه شی!شاید تا حالا برا خیلی ها پیش اومده که دلشون بخواد جای یه نفر دیگه باشن...یادم نیست کجا ولی یه جایی خوندم که:هیچ وقت نخواه جای یکی دیگه باشی، چون اونوقت جای خودت خالیه.به نظر من این حرف کاملا درسته.چی باعث می شه که دلت بخواد جای یک نفر دیگه باشی؟تو همینی که هستی.و در جای خودت کاملا فوق العاده ای.دوستانی اطرافت هستن و کسایی که دوستت دارن.هر وقت به این فکر افتادی که کاش جای فلانی بودم، این رو هم به خاطر بیار که الآن که خودتی افرادی اطرافت هستند.یعنی برای خودت است که دوستت دارن ،به خاطر اخلاق خودت.چون به نظر اون ها تو همین جوری که هستی، عالی هستی!پس تو هم قبولش کن. خودت باش و به خودت اطمینان داشته باش،این باعث می شه که موفق بشی. اما در کنار این شاید گاهی اوقات باید یک تغییر کوچیک هم توی خودت بدی.یک تغییری که واقعا لازمه.ازش نترس و انجامش بده. اگر بازی نکنی هیچ وقت برنده نمی شوی. این یعنی این که نگو اگه این کار رو انجام بدم امکان داره شکست بخورم...انجامش بده...حتی اگر شکست هم بخوری تجربه به دست میاری.ولی اگه انجامش ندی، حتی شکست هم نمی خوری!! همین دیگه!معذرت بی محتوا بود!فقط خواستم بدونید زنده ام!!:دی
سلام... اه!آره!دقیقا!دیدی چه وضعی شده؟!منم اعصابم خورده!تو چت شده؟ هوم...پس تو خوبی...خوبه!چیه؟آهان...حال نداری دوباره چرت و پرتای منو بخونی و نظر بدی؟حالا این یه بارم یه لطفی در حق من بکن دیگه! شده تا حالا خیلی دلت بخواد با یکی بحرفی...اما طرف مقابل نخواد؟به زور جوابت رو بده!یا شاید...اصلا ممنوعش کردن.چون این به نفع همس.منظورم رو می فهمی؟ببین...مثلا یه اس ام اس می دی...اووووووووووه!بشین تا جواب بگیری.گاهی اوقات هم زود جواب می گیری.اما چی؟یک کلمه!اما چیزی نبوده که تو می خواستی...تو دلت می خواست بگه که خوشحال ازش یاد کردی...دلت می خواست حداقل دو تا اس ام اس واست پر کنه!حتی شده چرت و پرت!ولی همون یک کلمه هم...تورو خوشحالت می کنه...همین که می بینی صفحه ی گوشیت روشن شد و شماره اش افتاد....سعی می کنی قبول کنی که براش مهمی.... اما برعکس...یه سری ها هستن شارژت می کنن.مثل همین دوست گلم ژیلا...شاید باورتون نشه...اما یه بار نشده که جواب نده یا خوشحالت نکنه...همیشه پر انرژیه...هیچ وقت خستت نمی کنه.... کل حرفم اینه....بار ها شده که به خاطر کار ها و رفتارمون و حرفامون یه جور دیگه نشون داده شدیم...منظورم اینه که...چرا همیشه حرفامون رو به هم نمی زنیم...چرا نمی گیم...فلانی ممنونم که ازم یاد کردی...منونم که وقتت رو برام می ذاری...فلانی من دوستت دارم..عاشقتم..چرا هر چی تو دلمون به هم نمی گیم..مگه چه ضرری داره؟جز خوشحال کردن طرف مقابلت.جر این که می فهمه احساس واقعیت چیه...می دونی گاهی اوقات یک کلمه می تونه چه تاثیری بذاره؟....پس بیا و از این به بعد هر احساسی رو داری بگو...نه...مسخرت نمی کنن...بهت نمی گن احساستی...نمی گن باو بی خیالش وظیفش بود!مطمئن باش خوشحال می شن.هر چی تو دلت است بگو..ضرر نمی کنی...فقط خوشحال می کنی...!آره شاید الآن بگی اینا همش حرفه!!وقتی من یه احساس واقعی دارم طرف مقابلم می فهمه...حالا دو تا حرف مسخره چه تاثیری داره؟اما اشتباه است..آره حرفه ولی یه دنیا ارزش داره...وقتی می تونی با یه حرف کسی که دوستش داری رو خوشحال کنی یا با یه تشکر..چرا انجامش ندی؟ نگو خودش باید بفهمه... بیخیالش!!!!زیادی حرف زدم! به یکی از دوستام گفته بودم که یه قسمتی از زندگی اش رو اینجا می ذارم....همین الآن معذرت می خوام که هنوز نذاشتم...دارم روش کار می کنم..ارزشش خیلی بیشتر از ایناس که یه شب بنویسم و بذارم.قربونت راستی وبلاگ ژیلا که تو پیوندام هست سر بزنید...وبلاگ گروهیشون با دوستای گلم یاسی و الناز هم خیلی جالبه..بعد از چرت و پرتای من شادتون می کنه..حتما لینکش رو می ذارم.سر نزنید از دستتون رفته! فعلا خداحافظ..خوش باشید...دوستتون دارم
جوابش توضیح زیاد داشت گفتم اینجا بگم: حرفی که من زدم این نبود که به خاطر اتفاق هایی که در گذشته دوست داشتید بیفته و نیفتاده ناراحت باشید!آره...کلی اتفاق بود که دوست داشتم می افتاد ولی نیفتاد،نباید هر چی که می خوای اتفاق بیفته!کلا حرف من رو برعکس گرفتید!بذار یه جور دیگه بگم...ببین،من می گم فرض کن تو قبلا تصمیم داشتی بری شنا یاد بگیری،اما از روی بی حوصلگی و حسش نبود و اینا یاد نگرفتی!!!اصلا دنبالش نرفتی،اگه این اتفاق می افتاد برات ضرری داشت؟یا الآن خوشحال بودی که آخ جون!یه رشته ی ورزشی بلدم و توش مهارت دارم!درسته...تو به هدفت می رسی!اما نه این که دست رو دست بذاری و بگی خب همه جمع شدن تا من به هدفم برسم!نه خودتم باید کلی براش تلاش کنی.مصی جان من نگفتم بشین و برای گذشته هات افسوس بخور و بگو چرا فلان کار و بهمان کار رو انجام ندادم...می گم از این به بعد سعی کن وقتت رو کنترل کنی...گدشته ها گذشت و رفت! به درک!هر چی هم شد شد!دیگه نمی تونی عوضش کنی!پس می تونی با این فکر به خودت انرژی بدی که خب اگه اشتباه کردم ازش تجربه می گیرم،نمی گم دیگه اشتباه نکن!چرا...هنوز کلی وقت داری که اشتباه کنی و تو به عنوان یک انسان حق داری که اشتبه کنی...چیزی که من می گم اینه:اشتباهاتت رو دوباره تکرار نکن!تو نمی تونی جلوی خیلی از کار ها رو بگیری...اصلا منطور من اتفاق ها نبود .کارهایی بود که به نفعت بود و می تونستی و انجام ندادی.اما هنوز هم کلی وقت داری!پس یالا!از همین الآن شروع کن:دی من این حرف رو قبول ندارم که سرنوشت هر فردی از قبل تعیین شده!کاملا باهاش مخالفم!تو سرنوشتت رو خودت می سازی!ولی اگر هم به دستش نیاوردی...ممکنه خیلی مانع سر راهت باشه...تو تلاشت رو بکن و نا امید نشو که سرنوشتم همین بوده و تغییر نمی کنه...می دونی که با تلاشت به اینجا رسیدی و از صمیم قلب ازش راضی هستی! ژیلااا ممنون سر زدیی.منم کلی دوست دارم.
سلام!خوبی یا بد؟ناراحتی؟چرا؟آهان...اونجوری که می خوای نیست!مگه همیشه باید باشه؟یه روز خوبی یه روز بد!یه روز از همه بدت میاد،حتی از خودت...یه روز با همه خوبی حتی دشمنت!آره دیگه...همیشه که اوضاع یه جور نیست. امروز چطوری؟اگه خوبی چی باعث شده خوب باشی؟اگه اعصاب نداری سر چیه؟ هی...منم خوبم،می گذره دیگه!صبح شب می شه...شب صبح.بعضی وقت ها اصلا نمی فهمی چجوری گذشت!مثل باد!بعضی وقت ها مگه می گذره؟!!!! ولی زندگیت...فقط هم یه باره.حتی همین وقتی رو که داری سر خوندن مزخرفات من تلف می کنی هم دیگه بر نمی گیرده،حتی یه ثانیش.الآن حالیت نیست!خودمم نمی فهمم.این همه سال زندگیت و پشت سر گذاشتی...بر گرد به پشت سرت یه نگاه بکن...همونجوری که می خواستی گذشت؟یا دلت می خواد برگرده و هزار و یک کاری که باید انجام می دادی و انجام ندادی،شروع کنی؟ آره...واسه بیشترمون وضع همینه!دلمون می خواست یکم بیشتر به کارامون اهمیت می دادیم.از خود من گرفته تا یه پیرمرد هفتاد ساله...می گه کاشکی تحصیلاتمو ادامه می دادم!یا یه دختر بچه ی پنج-شش ساله...کاشکی مواظب اون عروسک خرسیم می شدم!!!! اگه یه ساعت وجود داشت...که ثانیه های عمرتو نشون می داد که دارن کم می شن...اونوقت فکر می کنی بازم همین جوری زندگی می کردی؟آره خب..آدم افسرده می شد اگه همچین ساعتی بود...ولی یه مین بهش فکر کن!اونوقت مدام با خودت می گفتی...عجله کن!داره از عمرت می ره! اصلا شاید وقتی به گذشتت فکر می کنی...با خودت می گی چرا بیشتر حال نکردم؟؟!!چرا همش خودم و اذیت می کردم واسه فلان کار و بهمان کار!! ختم کلام اینکه...بشین یکم فکر کن...ببین چی می خوای و چرا می خوایش...بعدش مثل طناب محکم بگیرش و بهش برس!هر اتفاقی هم که افتاد مهم نیست...هر چی که شد می تونی روبروش وایسی... آسمان بالای سرم به هر رنگی که باشد...شهامت پذیرفتن سرنوشتم را دارم کاری باری؟تا بعد...(دوستای گلی که تو مطلب قبلی نظر دادین...فدای همتون...حتما جواب می دم.)
سلام...چه خبر؟اوضاعت چطوره؟...می گذره؟یا داری به زور هلش می دی؟! اول بگم که آره!مطلب قبلی رو خود خودم نوشتم!واسه خیلیا عجیب بود ،نه؟همین دوست گل بنده،میتی خانوم،که خیلیم دوسش دارم ازم پرسید:(خودت نوشتی؟مگه تو ناراحتم می شی؟!!!)جوابشم گرفت!آره می دونم،بهم نمی خوره از این حرفا بزنم!به قول یکی از دوستای گلم من خل و چلم!اما می دونین که شراره در همه حال می خنده!هر چی اتفاق بیفته!!!می شه بهم گفت بیخیال!آره،تقریبا تو همه چی بیخیال.اما نه!نه از اون بیخیال هایی که براش مهم نیست سرش چی می آید.می دونم تهش چی می خوام.تو چی؟تا حالا فک کردی آخرش می خوای چی کار کنی؟می خوای گند بزنی؟!!!!منظورم درس و این چرت و پرتا نیس!مثلا یکی می شینه تا 3 شب می خونه!آخه چرا اینقدر خر می زنی؟که تهش چی بشه؟قیافه ی خودتو تو آینه دیدی؟از زندگی چی می بینی؟فقط درس؟که تهش بشی مهندس و دکتر و... .نه عزیز..فقط درس نیست.شاید تهش به دکتری و مهندسیت برسی.اما می فهمی هنوز یکی یا یه چیزی رو کم داری.درسم مثل غذا خوردن یکی از کارایی است که تو روز انجام می دی.پس چرا باید بیشتر بهش توجه کنی؟نمی گم نخون!بخون اما حالتم بکن،مطمئن باش هرچی روحیت بهتر باشه موفق تری. برو بیرون،با دوستات باش... . خلاصه اینکه اینجا خودمم.شراره ام.15 سالمه.عاشق زندگی و دوستامم.حالم بد باشه هم می خندم.کلا ازت خوشم میاد!!!فعلا همین! (امشب به قصه ی دل من گوش می کنی) (فردا مرا چو قصه فراموش می کنی) قربون همتون
آره...این دفعه فقط خودمم.نه صحبت از کس دیگه.فقط می خوام از خودم و دل خودم بنویسم.نه فقط از علایقم.می خوام حرفی رو که تو دلم بزنم.میخوام همه بشنون.از غم بگم.از شادی بگم. از دوستام.از کسایی که با تمام وجود دوستشون دارم...ولی از دستشون دادم.کسایی که تازه پیداشون کردم و اونقدر دوستشون دارم که دیگه نمی تونم ولشون کنم(خوبی ها و مهربونی هاشون تا آخر عمر یادم می مونه).از این بگم که گاهی اوقات از خودم بدم میاد که کاری رو اشتباه انجام دادم.اما می دونم...همش گذشته،ولی بازم در راه...!دیگه نمی خوام بگم سهراب سپهری کی بود و کی به دنیا اومد،می خوام بگم خودم کیم.آره...تغییر کردم،چه خوب چه بد...ولی هنوز خودمم.فقط خودم،کسی که اشتباه می کنه...کسی که دل داره و ناراحت می شه.کسی که خیلی زیاد می خنده و اعصابتو با خنده هاش خورد می کنه!با حرفاش!آره عزیز...فقط خودم. آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست (فروغ فرخ زاد) ..................
|